غلیظ ایران ایرانی رسانه ای رسانه ها تروریستی

غلیظ: ایران ایرانی رسانه ای رسانه ها تروریستی گروه تروریستی حوادث تروریستی حوادث تروریستی تهران

گت بلاگز اخبار فرهنگی و هنری بازیگری زیر سایه حبس

هشت خط باریک قرمز. هشت نفر از ١٥٠نفر. هشت نوجوان «کانونی» که هیچ وقت پا گذاشتن در صحنه تئاتر به خواب آشفته ارزش هم نمی رسید، چه برسد به جشنواره تئاتر فجر، آن

بازیگری زیر سایه حبس

بازیگری زیر سایه حبس

عبارات مهم : تئاتر

هشت خط باریک قرمز. هشت نفر از ١٥٠نفر. هشت نوجوان «کانونی» که هیچ وقت پا گذاشتن در صحنه تئاتر به خواب آشفته ارزش هم نمی رسید، چه برسد به جشنواره تئاتر فجر، آن هم دو اجرا، آن هم در گالری محسن.

«علی»، «معین باباخانلو»، «علی»، «علی»، «میلاد»، «محمدرضا»، «مهدی» و «محمد» قرار بود ساعت ١٢ برسند؛ ساعت سه رسیدند. آنها را از شهر زیبا، آن جا که نام ساختمان معروفش «کانون اصلاح و تربیت» هست، برده بودند در شهر کمی بچرخانند تا دلشان باز شود و بعد در ظهر سرد چهارشنبه، مینی بوس به گالری محسن در خیابان ظفر رسید تا هشت نوجوانی را پیاده کند که از ٢٠٠ فقره خفت گیری در پرونده ارزش داشتند تا تجاوز و قتل و همکاری در قتل.

«علی»، «معین»، «علی»، «علی»، «میلاد»، «محمدرضا»، «مهدی» و «محمد» حالا سه ماه است که با «فرزاد خوشدست» و «توماج دانش بهزادی» و «یاسر خاسب» آشنا شده است اند؛ سه کارگردانی که یکی ارزش دارد از آنها جهت شبکه سه مستند اجتماعی می سازد، یکی ارزش با آنها تئاتر «خط باریک قرمز» را با نمايشنامه اي نوشته «كامليا غزلي» کار کرده تا پلان آخر مستند «فرزاد خوشدست» باشد و یکی ارزش با آنها تمرین حرکات بدن کرده است.

چهارشنبه ای که گذشت، گالری محسن یک روز متفاوت گذراند؛ یک روز با یک اجرای متفاوت که در دو نوبت بود و بازیگرانش هشت نوجوانی بودند که در سایه حبس و حتی اعدام آمده بودند تا از اشتباهاتشان این بار در یک قالب تازه بگویند؛ چشم در چشم بازیگران و چند فوتبالیست و خبرنگارانی که اجرایشان را با شوق به تماشا نشستند و اینها جمله هایی بود که از زبان این هشت نفر با نقاب هایی سفید روی صورت هایشان در تئاتر به گوش رسید.

من گل خوردم؛ من هیچ وقت نتوانستم گل بزنم چون توپی جلوی پایم نبود، اگر هم بود، کفش پایم نبود، اگر هم کفش پایم بود، زمین خاکی بود.

با صدای بلند می گویم که من اشتباه کردم ولی می خواهم بخشیده شوم تا این بار سنگین را که مثل موتور ١٠٠٠ هست، زیر زمین خاک کنم. می خواهم یکی بشوم مثل شما، با هم برویم تئاتر ببینیم، به جای بودن پشت میله ها.دلم می خواهد پدر و مادرم را ببینم که دستم را گرفته اند و می خواهند من را از روی این خط رد کنند تا برسم به آزادی.

چشم هایم را باز می کنم، باز هم یک مشت خط عمودی جلوی چشم هایم است که یادم می اندازد هنوز توی قفسم. یک قفس که فقط یک کلید دارد و آن هم معلوم نیست دست چه کسی هست؛ دست من است؟ دست شماست؟

دلم می خواست یک غلط گیر بود تا با آن همه اشتباهاتم را پاک می کردم و می شدم یکی مثل شما و به هرکدامتان یک غلط گیر می دادم تا خط های قرمز را پاک کنید.

علی؛ منتظر برگزاری دادگاه و حالا در انتظار حبس طولانی

«علی» و «امیرحسین» هم خرج بودند. امیرحسین؛ او که هنگامی که فرزند های کانون می درخواست کردند اذیتش کنند، «ستایش» صدایش می کردند. ستایش؛ کودک ٦ ساله افغانستانی بود که امیرحسین او را کشت و بعد همین دو هفته پیش اعدام شد.

«علی»، «امیرحسین» را «ستایش» صدا نمی کرد. آنها آن مدت قبل از اعدام جیبشان یکی بود و خرجشان یکی و آن روز که امیرحسین را بردند جهت اعدام روز مشکل بود. همه استرس داشتند ببینند چه می شود و امید ته دلشان بود جهت نجات او که روزهای آخر با این که هر لحظه قصاص را حق خودش دانسته بود ولی دلش زیاد به زندگی بود تا مرگ. «روزهای آخر برده بودندش رجایی شهر، از آن جا زنگ می زد به آقای قربانی در کانون، یکی دوبار هم من گوشی را گرفتم باهاش صحبت کردم. بعدش دیگر در روزنامه زدند که امیرحسین فردا اعدام می شود.»

«علی» امیرحسین را درک می کرده؛ «چون زندانی را باید درک کرد. نمی شود گفت چون زندانی است بعد هر چی دلت می خواهد می توانی به او بگویی؛ بالاخره خطایی کرده آمده زندان.»

«علی» حق «امیرحسین» را اعدام می دانست، با همه رفاقتی که با هم داشتند. همه آن مدتی که با او در کانون رفاقت کرد، به این فکر می کرد که اگر کسی خواهر ٦ ساله او را با آن وضع کشته و خاکش کرده بود، او را می بخشید؟ «نه، قصاص حقش بود.»

علی را اولش برده بودند زندان پایتخت کشور عزیزمان ایران بزرگ؛ جایی در ١٢کیلومتری بزرگراه قدیم تهران- قم، خروجی حسن آباد، بزرگراه چرم شهر. با این که سن و سالش کم بود، معلوم نشد آیا او را آن جا برده اند. پنج ماه که گذشت، آمد بیرون و در کانون اصلاح و تربیت به او اتاق دادند. «کانون» و اتاق هایش و آدم هایش و مدیرانش جهت او آشنا بودند، راحت تر هم؛ قبل از این علی سه بار «افتاده بود کانون»، سر دعوا و حالا چهارمین بار است که آن جا شب را روز می کند و روز را شب.

علی زیاد دعوا می کند، این را مادرش زن لاغراندام سبزه ای که تورفتگی صورتش نشان سال هاست، هم تأیید می کند. «علی دعوایی است». حالا هم که اجرا تمام شده است و او آمده تا پسرش را در آغوش بگیرد و آفرین بگوید، علی از دعواهایش می گوید که او را غیر از بار آخر، انداخت کانون؛ داستان بار آخر ولی تفاوت می کرد. بار آخر سر اتهام دزدی او را دستگیر کردند و حالا ١٩٠ فقره خفت گیری در پرونده اش است و یک مورد آدم ربایی. «بارهای قبل همه اش سر دعوا بود، آن هم به خاطر خواهرم. کسی اگر به خواهرم نگاه می کرد او را می زدم.»

داستان آدم ربایی چه بود؟ پاسخ چندان طولانی نیست؛ این بار هم بر سر آنچه او «ناموس» می داند. «موضوعش شخصی بود؛ طرف فحش ناموسی داده بود. او را انداختم در صندوق عقب ماشین، بردمش در بیابان و یک حرکت ناجور با او کردم. بعدش رفت شکایت کرد. یک سال ونیم دنبالم بودند سر این ماجرا، بعد که سر دزدی گیر کردم، او هم از فرزند های محل فهمید و شکایت کرد. بعد بقیه کارهایی هم که کرده بودم یکی یکی رو آمد و خورد ته پرونده ام. مهم این است که کانون من را کمی عوض کرده، از هنگامی که تئاتر کار می کنم به آینده امید دارم.»

معلوم نیست علی چقدر باید در کانون باشد، او هنوز حکم ندارد و تاریخ اعزامش افتاده هفت ماه دیگر، یعنی سال بعد. کلمه او جهت توصیف آنچه تا هفت ماه دیگر در راه هست، «بلاتکلیفی» هست. «اصلا شاید زندان است و بلاتکلیفی اش.»

زندان جهت علی، در ١٨ سال عمری که کرده، منزل دومش شده. جایی که توصیف کردنش در یک جمله، سخت نیست که دم دست است و آسان. «جای بدی است.» و آیا بد؟ کانون که مثل زندان، آن قدرها هم جدی نیست. «زندان، زندان هست؛ چهاردیواری، چهاردیواری هست. فرقی نمی کند فشافویه باشد یا کانون. آبجی شما یک روز خودت را در اتاقت حبس کن، ببین چه می شود. یک روز در اتاقت باش و در را قفل کن، ببینم می توانی طاقت بیاوری؟ از صدها بازداشتگاه و آگاهی و کتک خوردن بدتر است.»

علی قبل از دادگاهش، جهت خودش حکم بریده؛ یعنی اگر جهت «لواط» و آدم ربایی اعدامش هم نکنند، جهت بقیه فقره ها ١٥ سال زندان روی شاخش هست. «حالا بی ادبی است ولی سر همان لواط به همین راحتی ها من را ول نمی کنند.»

پروانه خانم، مادرعلی همه اینها را از اختلافی می داند که علی و ناپدری اش دارند؛ اختلافی که باعث شد ناپدری، علی را سر سیاهی زمستان از منزل بیرون کند و او مجبور باشد شب ها را در پارک بخوابد؛ سراغ خلاف رفتن هم از همان پارک خوابی ها شروع شد. پروانه زن پرستار خانگی است و سه فرزند دارد، دو تا از آنها از شوهر اولش است که یک روز بی خبر آنها را رها کرد و رفت و دیگر هیچ خبری از او نشد. بعد ازدواج مجدد کرد و یک پسر هم از شوهر دومش دارد. «علی تا دوم راهنمایی زیاد مدرسه نرفت. همه بدبختی های علی به خاطر این است که علی و ناپدری اش با هم سازش ندارند. یک ساعت با هم نمی توانند یک جا بمانند.» از هنگامی که علی از منزل بیرون انداخته شد، مادرش تا می توانست کمکش کرد ولی باز هم این جلوی او را نگرفت جهت خلاف نکردن. پروانه زن و شوهرش حالا هرچه دعوا می کنند، سر علی است و او مانده بین پسرش و پدر فرزندش چه کند.

علی؛ با ٨ماه حبس و حالا بازیگر تئاتر

«علی» گفت هر لحظه دلش می خواسته از این گوشی های همراه داشته باشد که رویشان یک سیب گاز زده هست. این از نخستین جمله هایی بود که نقشش در اجرای «خط باریک قرمز» با آن شروع شد.

علی ١٨ساله است و ٨ماه می شود که در کانون هست؛ باز هم سر «ناموس». آن روز علی با یک مامور کلانتری دعوایش می شود، به علت آنچه توهین او به نامزدش می داند؛ نامزدی که به «خاطرش» افتاد زندان و چندوقت که گذشت، او را رها کرد. «مامور باتوم را که کشید، آن را از دستش گرفتم و زدمش. دیه اش هم را دادم و رضایت گرفتم ولی هنوز کانونم. گفته اند ١١بهمن آزاد می شوم. ان شاءالله.»

جمله «علی» از کانون، با کلمه «قفس» پیوند خورده؛ «هرجور جایی که باشد، حتی اگر جای خوبی هم باشد، مهم این است که در قفسی. کانون جایی است که فرزند ها را نگه می دارند و از زندان بهتر است.»

میلاد؛ همکاری در قتل و منتظر بازگشت به خانه

میلاد «قتلی» هست. او و دوستش یک نفر را کشتند و بعد گیر افتادند. میلاد ١٧ ساله بود و دوستش ٢٢ سال. میلاد را به کانون بردند و دوستش را زندان بزرگ تهران. «معصومه» زن نمی خواهد بگوید ماجرا دقیقا چه بود. او آمده تا اجرای تئاتر میلاد را ببیند که این چند وقت تعریفش را شنیده بود. گروه تئاتر همین چند وقت پیش به منزل او رفتند تا جهت اجرای میلاد رضایت بگیرند؛ به منزل ٤٠ متری او در رباط کریم که اجاره اش را از تمیز کردن راه پله های آپارتمان ها درمی آورد.

معصومه زن در روستای عشاق ملایر زندگی می کرد که این اتفاق افتاد. بعد از دستگیری میلاد او را به پایتخت کشور عزیزمان ایران آوردند و جهت همین هم آنها، بدون پدر خانواده که چندسال پیش مرده بود به رباط کریم آمدند تا نزدیک میلاد باشند. او سه فرزند دارد؛ «میلاد و حسن و خاطره».

دیگر ازدواج نکردید؟

نه، دیگر کی با من ازدواج می کند با سه تا بچه. به عنوان نمونه شما مرد، می آیی من را با سه تا فرزند بگیری؟ سنم هم که اوج رفته هست، با کدام شکل و شمایل ا

هرماه از نظافت منزل ها چقدر جهت شما می ماند؟
٢٠٠ تومان. آن هم اگر بماند. الان ریه ام خراب شده است و نمی توانم درست کار کنم.

از هنگامی که میلاد تئاتر کار می کند، حال و اوضاعش چطور است؟
وضعیتش خوب هست. خوشحال است که تئاتر بازی می کند. خودم از این عنوان خیلی خوشحالم. اینکه آدم حسابش کرده اند و حالا دارد چیزی یاد می گیرد. این فرزند پدرش را بالای سرش ندید، فرزند ای که بابا نداشته باشد از این بهتر می شود؟ هیچ وقت هیچکس او را آدم حساب نکرده و حالا انگار دنیا را به من داده اند که آمده تئاتر بازی کند.

بازیگری زیر سایه حبس

هنوز به میلاد حکم نداده اند؟
نه هنوز. من نمی دانم آیا وظیفه ما را معلوم نمی کنند. من یک زن تنها هستم، خرجم را از کجا بیاورم با این ریه مریض؟ فکر من را نمی کنند؟

معین؛ با ٥ ماه حبس و حالا آزاد

چرا باید دیگر بروم سراغ خلاف؟
چون حالا دیگر آزادی.

خب باشم. مگر آدم هنگامی که یک اشتباهی می کند، باید باز هم تکرارش کند؟ هنگامی که بعد اشتباه، اتفاق بد جهت آدم می افتد، همان می شود تجربه.

یعنی آن ٥ماهی که کانون بودی، برایت تجربه شد که دیگر سراغ خلاف نروی؟
بله. چون اگر سری بعد گیر کنم، شاید جای بدتر هم بروم. زندان تفاوت می کند، مثل کانون نیست. آن جا آدم ممکن است کارهای بدی بکند. اصلا شاید یک روز آدم آن جا آدم هم بکشد.

بین فرزند های کانون، وحشت خاص ای از زندان وجود دارد. درست است؟
هرکس یک جوری هست. من از زندان بدم می آید. حس همه هم بله، بد هست. کانون خیلی خوب هست. این چندوقت با این که آزاد شده است ام، می روم پیش فرزند ها و اصلا حس نمی کنم که دیگر زندانی نیستم.

زیاد جهت تمرین تئاتر می رفتی کانون؟
بله. همه تمرین هایمان آن جا بود. آن جا یک اتاق مهارت است و آن را تبدیل کردند به پلاتو.

تابه حال فکر کرده بودی که یک روز تئاتر بازی کنی؟
گاهی بهش فکر کرده بودم. الان توی خودم می بینم که بتوانم تئاتر بازی کنم. می خواهم حتما این کار را ادامه دهم. این نخستین شروع هست. من در گروه عموتوماج می مانم.

چندوقت کانون بودی؟
چهارماه.

آیا آن جا بودی؟
زورگیری، خفت گیری.

کدام محله زندگی می کنید؟
محله ما خطرناک هست. شهرری.

الان چندساله ای؟
١٨سال.

دقیقا کی آزاد شدی؟
برج ٩.

چه شد این فرزند ها را رها نکردی و باز هم با آنها کار می کنی؟
من با این فرزند ها هم درد بودم، هم خرج بودم. چطور رهایشان کنم؟ آن جا دردهایمان را می ریختیم بیرون و همدیگر را دلداری می دادیم. الان دوست دارم هرچه سریعتر بیایند بیرون و با هم تئاتر کار کنیم.

الان در کانون اعدامی و حبس ابد هم دارید؟
اگر هم داشته باشیم، هنوز بهشان حکم نداده اند. الان یک نفر است که ١٢٤کیلو هرویین داشته، ٢٤ سال حبس دارد ولی فکر کنم چون زیر ١٨ سال هست، ٥ سال حبس می کشد و آزاد می شود. جهت قتل های کانون هم قصاص نمی برند. فقط امیرحسین قاتل ستایش را اعدام کردند، آن هم شنیدم از بس عکسش را انداخته اند روزنامه و شلوغش کردند، اینطور شده، وگرنه در کل فرزند ها همه آزاد می شوند، دیر و سریع دارد ولی سوخت و سوز ندارد. کانون خیلی با زندان تفاوت دارد. کلوب دارد، کلاس دارد. مهارت یاد می گیریم و مدرک حرفه آموزی می گیریم.

یعنی کانون تجربه مشکل برایت نبوده است؟
بله آن قدر که آن جا به من می رسیدند، در منزل نمی رسند. از این بهتر بگویم؟

از هنگامی که آزاد شده است ای، چه کار می کنی؟
فروشندگی، آشپزی، کار در فست فود.

تا کلاس چندم خوانده ای؟
خرداد دیپلمم را می گیرم.

چندتا فرزند اید؟
ما یک قندان داداشیم.

و می خندد.

گفت وگو با توماج دانش بهزادی، کارگردان «خط باریک قرمز»

ما در پایتخت کشور عزیزمان ایران روی بمب ساعتی زندگی می کنیم

وقتی فرزاد خوش دست، کارگردان و مستندساز از توماج دانش بهزادی خواست تا به داخل کانون اصلاح و تربیت برود و با نوجوانان آنجا تئاتر کار کند، او تصورش را هم نمی کرد که چه تجربه متفاوتی در انتظارش هست؛ او در سه ماهی که آنجا با فرزند ها تمرین کرد، با دنیای جدیدی روبه رو شد که شوق شناختنش به این زودی از ذهن او نمی رود. دانش بهزادی در روز اجرای «خط باریک قرمز» از این تجربه گفت و گفت اگر حرفش را بخواهد در یک جمله خلاصه کند، آن این است: «بچه های مجرم،محصول خشونتند.»

چه شد رفتید سراغ فرزند های کانون؟
ببینید ما نزدیک سه ماه است در کانونیم ولی خب، چند ماه قبلش من و فرزاد خوشدست که تهیه کننده، نویسنده و کارگردان کار هست، با هم خیلی گپ می زدیم. صحبت می کردیم که چطوری این مسیر را طی کنیم. فرزاد یک طرحِ از اول تا آخر داشت و بعد من شروع کردم به کارکردن روی تمرین ها که این تمرین ها چه شاخصه ای باید داشته باشد موقع کار. اتفاقی که افتاد این بود که یک سری مطالعاتی که از قبل داشتم را وسیع تر کردم.

یعنی دقیقا چی خواندید؟
از «ماکارنکو» شروع کردم. در روسیه ماکارنکو یک روانشناس است و در تئاتر آموزشی کار کرده بود. او جهت یک سری افراد عین همین فرزند ها، کانونی درست کرده بود و فرزند ها را جذب آن کرد.

فرزند هایی که در سن و سال کم مرتکب جرم شده است بودند؟
دقیقا و تبدیل شدند به یک سری روشنفکر، سیاستمدار و مهندس. در همان کمپ زندگی کردند و بعد آنها آزاد هم بودند که بروند و بیایند. این کتاب را خواندم و خیلی به من کمک کرد. بعد شروع کردم به کارکردن روی نمایش های خلاق. کار کردم و خواندم. مطالعات روانشناسی از قبل داشتم مخصوصا روی «لاکان» زیاد زوم کرده بودم و مخصوصا «ژان پیاژه» چون آشنایی شناسی را از کودکان شروع کرده و تا نوجوانان رفته. مطالعاتم را شروع کردم، با یک جهانِ از پیش تعیین شده است قرص و محکم ولی با اضطراب بالا، وارد کانون شدم.

و دیدید که آن جا جای دیگری هست. تمام نظریه ها را کنار گذاشتید و…
اصلا دنیا دیگری بود. آن روزی که به کانون رفتم، مخصوصا روزهای دوم و سومی که با ١٦٠ نفر کار عملی را شروع کردم، واقعا سخت ترین روز زندگی ام بود و شب در منزل یک ساعت زیر دوش آب گرم، روی صندلی فقط نشستم تا آب بخورد بدنم و ماهیچه هایم همه باز شود. در روندی که اتفاق افتاد، نشانه من کلا از این پروژه این است که آیا هنر، توانایی یا امکان و پتانسیل ایجاد عوض کردن در دیگری را دارد یا خیر. یعنی ما تئاتر را به عنوان یک امر تفریحی ببینیم که برویم در سالن بنشینیم و… هنگامی که به بخش کاربردی نگاه می کنیم، آیا دنیا تئاتر این پتانسیل را دارد؟ این فرزند ها یک شاخصه دارند. آنها کاملا فقیرند. هنگامی که می گویم فقیر؛ هنگامی که اقتصاد فقیر هست، فرهنگ و روابط اجتماعی هم فقیر است.

این چی در آنها تولید کرده؟
و ساکن محلات فقیرنشین اند و حاشیه نشین.

بسیار؛ این جمله، جمله مهمی است به نظر من. این تولید فقر در این فرزند ها، آنها را خشن بار آورده و خشونت جهت آنها زبان بقاست.

با این که نخستین باری بود که با این جور فرزند ها و با این تجربه روبه رو بودید، هنگامی که که رفتید، قضاوت ها را راجع به آنها سریع کنار گذاشتید. یعنی این قضیه را ماحصل یک سری شرایط اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی می بینید، ولی می دانید که خیلی ها این طور فکر نمی کنند.

همین طور هست. می گویند قاتل هست، موادفروش هست، دزد هست، دستش را قطع کنید، اعدامش کنید.

در همین چند ماهی که با آنها کار کرده اید، آن ریشه ها را زیاد در آنها دیده اید، تا این که فکر کنید او قاتل است.

درست است؟
پیام این نمایش و سریال همین است که ما با برچسب ها سراغ انسان ها نرویم. یعنی یک انسان با این برچسب که او دزد هست، فرد ایزوله شده است ای نیست که از کره مریخ آمده باشد. او در همین مملکت بزرگ شده. هر جرمی که مرتکب شده، مخصوصا تا زیر ١٨سال، تقصیرکارش منم و مسئول. اگر همه ما این را بدانیم؛ مسئولان، جامعه و مردم این را متوجه می شوند که مجرم یک امر اجتماعی است و نه امر شخصی و فردی.

و عملشان هم خشونت است.
کسی نبوده که چیز دیگری یادشان بدهد. آنها در مدرسه خشونت آموزش دیده اند. هنگامی که درِ منزل را باز می کرده، مجبور بوده جهت این که زنده بماند، دستش را باز کند و چاقو توی جیبش بگذارد.

این وسط خیلی از کسانی که مخالف من و شما فکر می کنند، می گویند این همه آدم حاشیه نشین و فقیر و عضو طبقه میانگین در کشور عزیزمان ایران داریم، آیا همه آنها سراغ خشونت نمی روند و این توجیه را به عنوان یک توجیه شبه روشنفکری مطرح می کنند. توضیح شما در این باره چیست؟
من حرف آنها را مقداری ذهن گرایی می دانم. یک روز دستشان را به من بدهند این انسان ها و با هم برویم به این محلات. ساعت ١١ شب.

شما رفته اید به این محلات؟
من با همه این خانواده ها رفته ام و همه ارزش را دیده ام. من در این محله ها بودم، ببینم آیا از جایی به بعد شانه هایشان جمع می شود از ترس؟ و آن جا آرزو می کند که ای کاش یک چاقو یا چوبی همراهم بود و فرزند ای که فقیر هست، این خیلی مهم هست، فقر باعث شده است او مدرسه نرود، ناچارش کرده به اقتصاد خانواده کمک کند. جهت همین است که تا درِ منزل را باز می کند، نخستین چیزی که جهت اقتصادش پیدا می کند یا دزدی است یا مواد. چون هیچ چیز دیگری وجود ندارد در آن محله. مواد را راحت تر می تواند به دست بیاورد تا این که برود در یک مغازه کار کند.

به کدام محله ها سر زدید؟
قرچک ورامین، پاکدشت، ساوه و شهریار. در این محله ها فهمیدم روی بمب ساعتی زندگی می کنیم.

که فقط اسمش پایتخت کشور عزیزمان ایران است.
و اطرافش به نحوه وحشتناکی پر است از… من می گویم حتی در تصوراتم نبود هنگامی که دیدم زنی کر و لال معتاد به شیشه، مادر یکی از فرزند ها که اسم نمی برم، در یک بیابانی با دست های خودش، اتاقی بیست متری ساخته و با هفت، هشت نفر دیگر زندگی می کند. راجع به چی می شود با این آدم صحبت کرد؟ او حیات دم دستیِ معمولی اش را ندارد. معلوم است که خشن هست. اصلا متوجه رحم نیست. متوجه این شعارهای گنده ای که مسئولان می دهند، نیست.

باقی خانواده هایی که دیدید، دچار چه آسیب هایی بودند؟
همه ارزش دچار آسیب بودند. همه ارزش این پرسشها را دارند: وضع اقتصادی خراب هست، شغلی وجود ندارد، اکثرا پدر یا مادر خانواده معتادند و اغلب خانواده ها جدا شده است اند، به علت کارهای مشکل که پدر یا مادر کرده اند، خیلی سریع ازکارافتاده شده است اند. زیاد آنها پدر ٣٥ تا ٤٠ ساله ولی از کار افتاده دارند؛ چون کارگر کارخانه چسب سازی بوده و الان دیگر نمی تواند دو قدم راه برود. یا اغلب به علت کارهای سنگین کمر یا پایشان آسیب دیده هست. خیلی سریع این فرزند ها از سن هفت- هشت سالگی به بازار کار می روند؛ مواد می فروشند، دزدی می کنند، کار سر چهارراه، این بازار کار آنهاست. به نظر من باید فکری اساسی کرد.

گفتید که ١٥٠نفر آمدند، از ٢٠نفر آزمون گرفتید و دست آخر فقط ٨نفر راضی به ماندن شدند. جرم های این هشت نفر چیست؟
قتل، همکاری در قتل، زورگیری، دزدی، موادفروشی و همه چیز هست.

محمدرضا که افغانستانی هست، چه جرمی دارد؟
اتهام محمدرضا آدم ربایی است ولی خانواده پسر ربوده شده است این شکایت را دارند که می خواسته به او تجاوز کند، ولی به جرم آدم ربایی آنجاست.

تجاوز اتفاق افتاده یا نه؟
نه؛ جرمش هم ثابت نشده.

چون خانواده اش می گویند هیچ کاری نکرده و خراشی هم به او نینداخته.

آن خانواده شاکی هم شکایتی ندارند که عملا اتفاقی افتاده. فقط می گویند پسرمان را آیا برده. جهت همین آدم ربایی اتهام اوست.

هنوز دادگاهش تشکیل نشده؟
چرا؛ خانواده رفته که رضایت دهد.

یعنی حکمی به محمدرضا نداده اند؟
نه؛ نداده اند.

آزاد می شود؟
به احتمال زیاد. فکر می کنم پولی در حد پنج- شش میلیون اگر پرداخت شود، بیرون می آید. آدم آن جا است جهت ٨٠٠ هزار تومان، ١٢٠ هزار تومان، دو، سه و پنج میلیون. این همه ثروت در این مملکت است و یک سری جوان کم سن و سال به خاطر سه، چهار میلیون آن جا هستند.

از شاخصه های آنها گفتید که خشونت و باهوش بودن شاخصه بارز آنهاست. راجع به خصوصیت های دیگر آنها بگویید.

آنها تشنه یادگیری و دوستی اند، دوست دارند دیده شوند، مثل همه جوانان. سنشان، سن گمگشتگی هویتی هست، هویت چندپاره ای دارند و الان دوست دارند «من»شان را معرفی کنند. در آن جایی که زندگی می کنند، آن من، باید یک «من قلدر» باشد. ولی دوست دارند بیایند روی صحنه تئاتر، موسیقی کار کنند و جور دیگری دیده شوند. الان یکی ارزش است که خیلی نافرمان بود و اتفاقا به این علت انتخابش کردم و بعد از مدتی آزاد شد. او برگشت. هر روز جهت کار تئاتر با ما به کانون می آمد و می رفت خانه. آدم نافرمانی که هی می رفت و نمی آمد، کم کم گوش می کرد، الان رفته بیرون درسش را می خواند، به من گفته بعد از دیپلم می خواهد تئاتر بخواند در دانشگاه. خیلی هایشان این طورند.

شما معتقدید این گروهی که با آنها کار می کنید، اگر فردا رها شوند، این پتانسیل را دارند که دوباره ادامه بدهند؟

بله؛ آنها تشنه این کار هستند. اتفاقا مسئله من همین است که هنگامی که کار تمام شد و این فرزند ها بیرون آمدند، کجا می شود آنها را جذب کرد. آیا جایی وجود دارد که فرزند های کانون هر روز بروند پیش توماج دانش بهزادی؟ به عنوان نمونه ١٠ تا استاد گزینش کنیم در هفته و بگوییم یک روز در هفته این مکان جهت شما تا این فرزند ها هنگامی که بیرون می آیند این روند ادامه داشته باشد، وگرنه برمی گردند همان جا.

این برنامه را دارید که بعد از این تئاتر و آخر مستند دوباره با آنها کار کنید؟
مستلزم این است که پروسه ای انجام شود که من دوباره به کانون بروم. الان که به کانون رفتیم، یک پروسه عجیب و غریبی بین هزار ارگان انجام شد.

می دانم که این جور کارها، وارد زندان شدن، پروسه خیلی خیلی مشکل دارد. این مشکل ها چطور بود و چطور از سر راه شما برداشته شد؛ به عنوان نمونه تعامل هایی که با شرکت زندان ها کردید؟

خیلی دوندگی داشت. خوشبختانه شبکه سه خیلی پشت این قضیه ایستاد، دست ما را باز گذاشت که برویم همه جا کار کنیم.

با معاونت اجتماعی کار کردید؟
بله؛ با معاونت اجتماعی شبکه سه. ولی خیلی هم شرکت زندان ها و قوه قضائیه حمایت کردند و جهت من این خیلی عجیب بود. فقط تنها چیزی که ما را اذیت کرد، اولش گفتند حق ندارید هویت فرزند ها را مشخص کنید و صورت آنها نباید معلوم باشد. اولش من هم گارد گرفتم. گفتم چرا؟ گفتند خانواده ها شکایت می کنند و ما داریم از فرزند ها محافظت می کنیم، چون این فرزند صورتش دیده شود، بعد می خواهد بیرون سر کار برود… گفتم وای بر فرهنگ این مملکت.

به همین علت به فکر پوشاندن صورت آنها با نقاب افتادید؟
هم نقاب و هم گریم. مردم ما زیاد از لحاظ فرهنگی به آموزش نیاز دارند تا این فرزند ها.

روزنامه شهروند

هشت خط باریک قرمز. هشت نفر از ١٥٠نفر. هشت نوجوان «کانونی» که هیچ وقت پا گذاشتن در صحنه تئاتر به خواب آشفته ارزش هم نمی رسید، چه برسد به جشنواره تئاتر فجر، آن

واژه های کلیدی: تئاتر | زندان | فرزند | زندانی | خانواده | اخبار فرهنگی و هنری

دانلود


دانلود فایل ها

نویسنده : topsblog